تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 23:41 | نویسنده : baratian mahdi

گفتگو با خدا

 

گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟
    گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من توام ، تو من . . .

 



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 22:50 | نویسنده : baratian mahdi
 

همه می‌پرسند چه کار کنیم؟ من می‌گویم: بگویید چه کار نکنیم؟

حضرت آیت الله بهجت در یکی از توصیه های اخلاقی خود پیرامون خودسازی و ارتباط با خدای متعال چنین توصیه فرمودند:
«از ما، عمل چندانی نخواسته‌اند! مهم‌تر از عمل کردن، «عمل نکردن» است!
تقوا یعنی «عمل گناه» را مرتکب نشدن!

همه می‌پرسند چه کار کنیم؟ من می‌گویم: بگویید چه کار نکنیم؟
و پاسخ اینست: گناه نکنید.

شاه کلید اصلی رابطه با خدا «گــنــاه نــکــردن» است.»

3162_sunnah.jpg



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | 22:42 | نویسنده : baratian mahdi

 

تعرض گروهی به دختر ۱۷ ساله در خانه مجردی
این یک داستان واقعی‌از آسیب یک‌دختر جوان از دوستی های اینترنتی و عضویت کورکورانه و بدون شناخت در شبکه های اجتماعی است، داستانی که هم جوانان و هم والدین باید آن را بخوانند و از آن درس بگیرند.

به گزارش سرویس حوادث جام نیوز به نقل از خراسان، دختر ۱۷ ساله که در اتاق مشاوره پلیس فتا اشک می ریخت، در حالی که سرش را میان دو دستش گرفته بود و به آینده تاریک خود می اندیشید در میان هق هق گریه به بیان ماجرای تلخ لانه وحشت پرداخت و گفت: وقتی سال اول دبیرستان را با نمرات خوب قبول شدم به پدرم اصرار کردم تا یک گوشی هوشمند تلفن همراه برایم بخرد.

 

پدرم که از قبولی من در امتحانات خرداد خیلی خوشحال بود گوشی تلفن زیبایی را به عنوان هدیه قبولی برایم خرید. از آن روز به بعد فقط وارد شبکه های اجتماعی می شدم و با دوستانم چت می کردم. روزهای تابستان را با دوست یابی های شبکه ای سپری می کردم و هر روز دوستان جدیدی به گروه ما اضافه می شد تا این که در این میان جملات عاشقانه و احساسی پسر جوانی توجهم را به خود جلب کرد.

 

آن قدر از جملات ادبی و زیبای «آرمان» لذت می بردم که ناخواسته با او تماس گرفتم و خواستم مطالب بیشتری برایم بفرستد. این گونه بود که رابطه تلفنی من و آرمان شروع شد، اما مدت زیادی نگذشت که به او علاقه مند شدم. روزهای آغازین مهر هم گوشی تلفنم را پنهانی به مدرسه می بردم تا بتوانم پاسخ پیامک های آرمان را بدهم.

 

در همین روزها آرمان برای این که بتواند در مورد زیبایی من جملاتی بنویسد، از من خواست تا عکس بدون حجاب و با پوشش دختران غربی برایش بفرستم. من هم بدون آن که به کسی چیزی در این رابطه بگویم با گوشی تلفن عکسی از خودم گرفتم و برایش فرستادم. از آن روز به بعد آرمان تهدیدم کرد که اگر برای حذف عکس از گوشی نزد او نروم عکسم را برای پدرم ارسال می کند. خیلی ترسیده بودم اگر پدرم تصویر مرا آن گونه می دید چه پیش می آمد؟

 

نمی توانستم تصمیم درستی بگیرم، حتی نتوانستم موضوع را برای مادرم که رازدار اصلی زندگی ام بود بازگو کنم. آن روز به خانه مجردی آرمان رفتم و او نه تنها عکسم را حذف نکرد بلکه مرا مورد آزار قرار داد و از صحنه های شیطانی خود فیلم گرفت که همین فیلم زمینه های سوء استفاده های بیشتر او را فراهم کرد تا این که یک روز دیگر مرا به همان خانه مجردی کشاند و به همراه ۸ تن دیگر از دوستانش که در خانه پنهان شده بودند مرا مورد آزار و اذیت قرار داد.

 

دیگر همه هستی ام را از دست داده بودم و چاره ای نداشتم جز آن که ماجرا را برای مادرم بازگو کنم. حالا هم اگر چه با کشف فیلم ها، آرمان روانه زندان شد اما زندگی من در بیراهه ای تاریک قرار گرفته است.



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | 22:22 | نویسنده : baratian mahdi
آنان که دم از آزادی میزنن ببینند

بیش از 100 مورد تعرض به یک زن امریکایی در 10ساعت
یک دختر امریکایی، با 10 ساعت قدم زدن در نیویورک، و ثبت 108 مورد تعرض و مزاحمت خیابانی، از پدیدۀ آزار و تعرض زنان در خیابان های امریکا پرده برداشت.
به این مطلب امتیاز دهید
2 1

     

 

به گزارش سرویس بین الملل جام نیوز، "شوشانا رابرتس" لباسی کاملا معمولی و ساده به تن کرد و برای ضبط کردن "متلک پرانی های" رهگذران، دستگاه ضبط صوت بر روی دست های خود نصب کرد و سپس بدون هرگونه توجه به حرف هایی که رهگذران به او می زدند، به قدم زدن در خیابان های نیویورک پرداخت.

 

به گزارش شبکه "العالم" (Alalam)، در این میان، راب بلیس دوستِ شوشانا، که پیشاپیشِ او قدم می زد، در کوله پشتی خود دوربینی تعبیه کرد تا از موارد تعرض به شوشانا، فیلم برداری کند.
 

 

بر اساس این گزارش، شوشانا در مدت 10 ساعت پیاده روی در خیابان های نیویورک، 108 بار مورد تعرض مردان رهگذر قرار گرفت، که این 10 ساعت را در 2 دقیقه خلاصه کرده و بر روی یوتیوب قرار داد. این فیلم توجه بسیاری از کاربران یوتیوب را به خود جلب کرده و در مدت دو روز، حدود 10 میلیون بازدید کننده داشته است.
 

 

این ویدئو، در چارچوب برنامه های سازمان مبارزه با پدیده تعرض و آزارجنسی زنان تحت عنوان(Hollaback) تهیه شده است.

 

 

این سازمان را زنی به نام "امیلی می" پایه گذاری کرده است. امیلی می، همواره در ترجمۀ تعرض و آزار جنسی زنان، از مفهوم ِ هندی این اصطلاح استفاده می کند که به معنی "خشمگین کردنِ زنان" است.



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | 22:2 | نویسنده : baratian mahdi



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 22:21 | نویسنده : baratian mahdi

صبر کن عشق زمین گیر شود - بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو

ای پرنده به کجا؟! قدر دگرصبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو

باش با دست خودت آیینه را پاک بکن

نکند آیینه دلگیر شود – بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد

خنده کن عشق نمک گیر شود – بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

باش تا خواب تو تعبیر شود – بعد برو

 

 

صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو

یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو 

خواب دیدی که دلم دست به دامان تو شد

تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو 

لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی

تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو

صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو

یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 22:19 | نویسنده : baratian mahdi

دلتنگم

دلتنگم؛ مثل همه ماهیانی که در گلوی تُنگ، گیر کرده اند؛ مثل همه ابرهایی که بغض آسمان را به دوش می کشند؛ مثل رودهایی که خویش را گم کرده اند.

دلم گرفته است؛ مثل همه روزهای بارانی؛ مثل دل دیوار سیاه پوش حسینیه؛ مثل شمع های سقاخانه؛ مثل مادربزرگ که این روزها، بی اختیار اشک می ریزد.

تشنه ام

تشنه ام؛ تشنه تر از همه ابرها؛ تشنه تر از همه سنگ ها؛ تشنه تر از کویرهای بی باران؛ تشنه تر از دجله، فرات، کوفه، علقمه؛ تشنه تر از همه آب هایی که به دنبال لب های خشک تواند؛ تشنه تر از همه آب ها و آدم هایی که راه به سراب می برند.

کاش می توانستم تشنگی لب های تو را ببوسم!

کاش تَرَک لب های تو، رودم می کرد! من به اشک های خودم پیوسته ام.

سال هاست که در تشنگی ام دنبال تو می گردم؛ دنبال خودم؛ دنبال دست های  تو؛ دنبال دست های خودم؛ دنبال...



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 0:34 | نویسنده : baratian mahdi
موفقیت یعنی : از مخروبه های شکست ، کاخ پیروزی ساختن .....
موفقیت یعنی : خندیدن به آنچه دیگران مشکلش میپندارند ......
موفقیت یعنی : از تجارب انسان های موفق درس گرفتن .......
موفقیت یعنی : خسته نشدن از مبارزه با دشواری ها ........
موفقیت یعنی : همیشه جانب حق را نگاه داشتن ..........
موفقیت یعنی : اشتباه را پذیرفتن و تکرار نکردن آن ........
موفقیت یعنی : با شرایط مختلف خود را وفق دادن ......
موفقیت یعنی : حفظ خونسردی در شرایط دشوار ......
موفقیت یعنی : از ناممکن ها ، ممکن ساختن ........
موفقیت یعنی : نا کامی ها را جدی نگرفتن ........
موفقیت یعنی : تکیه گاه بودن برای دیگران ......
موفقیت یعنی : توانایی دوست داشتن ......
موفقیت یعنی : عاشق زندگی بودن ......
موفقیت یعنی : با آرامش زیستن ......
موفقیت یعنی : قدردان بودن ......
موفقیت یعنی : صبور بودن ......



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 0:26 | نویسنده : baratian mahdi
مادرم همیشه از من می‌پرسید: «مهمترین عضو بدنت چیست؟»
طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد. وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: «مادر، گوش‌هایم.»
او گفت: «نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد.»
چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: «مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند.»
او نگاهی به من انداخت و گفت: «تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.»
من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم. چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: «نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقل تر می‌شوی، پسرم.»
سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند. همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم. وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: «عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟»
از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: «این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه. برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم. اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی.»
او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: «عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند.»
پرسیدم: «به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟»
جواب داد: «نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری. عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی.»
از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است.
مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته‌اند، از یاد نخواهند برد، خوب یا بد.


تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | 18:28 | نویسنده : baratian mahdi

داستان آهنگر با رنج های متعدد و اعتقاد به خدا

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا" به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید:
تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟
آهنگر، سر به زیر آورد و گفت:
وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار!


تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | 15:47 | نویسنده : baratian mahdi
شما روزي كه محبت مي كنيد ، مغز آنچنان آرام مي گيره ، كه اصلا دسترسي پيدا مي كنه به همه ي اطلاعات مغز ، و درست مانند يه چيزي كه لذت بخشه ، شادي آفرينه يا شيرينه ، بدن آنگونه عمل مي كنه ...اين پاداشي هست كه شما به خودتون مي ديد ....

در حالي كه شما هر وقت دشمني مي كنيد ، امكان نداره كه به خودتون آسيب نزنيد ....اصلا غير ممكنه انسان با ديگري بدي و دشمني كنه و خودش آسيب نبينه .



تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | 15:38 | نویسنده : baratian mahdi
چگونه با دنیا کنار بیاییم ؟
اگر نتوانیم واقعیتهای جهان را باور کنیم،ابتدا دچار خشم و سپس افسردگی ، اضطراب و عصبانیت عمیق و سنگین خواهیم شد.
ما در بسیاری موارد، در زندگی حق انتخاب نداشته ایم مانند شکل و حالت ظاهری مان ، در بسیاری موارد هم حق انتخاب از ما گرفته شده ، لذا باید پس از اینکه چیزی به ما تحمیل شد ، با توجه به واقعیت ها، تلاش کنیم در چهار چوب آنچه که داریم، بهترین های خود را انجام دهیم تا بهترین شرایط را در آوریم. باید به گونه ای عمل کنیم که کمترین رنج را ببریم و کمترین رنج را به دیگران بدهیم.
توجه کنیم که زندگی به طور کلی یعنی قید و بند !
عدم قبول واقعیت ها و تخیل ، حالتی است مربوط به دوران ۲ تا ۶ سالگی ما، بنا برین باید خیالبافی را کنار گذاشت و با واقعییت ها روبرو شد.
به این دنیای واقعی میتوان با آرزو های ممکن ، جهت و هدف و معنی داد. باید تشخیص دهیم که چه چیزی قابل تغییر است و چه چیزی نه ، آنچه را که میتوان ،تغییر داد، و آنچه را که نمیتوان، باید رها کرد.



تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | 15:31 | نویسنده : baratian mahdi
روزی که شما حرمت نفس دارید اضطراب ندارید. ترس ندارید. نگرانی ندارید. دلهره ندارید.
دوم شرم و خجالت ندارید. . آدم خجالتی نیستید از خودتون بدتون نمیاد. از خودتون خجالت نمی کشید . از قدتون از وزنتون از سنتون. از تحصیلتون از پدر و مادر تون از ر

شته تحصیلیتون از فامیلتون خجالت نمی کشید.

من برای چی خجالت بکشم. من خودم را و آنچه را که دارم پذیرفتم. و باهاشم خوشحالم برای اینکه این نتیجه, چیزی است که من دارم.

بنابراین علت این تاکیدم روی حرمت نفس این است که شما را به یک جایی می رساند که بالاخره برای خودتان هم ارزش و اهمیت و اعتبار قایلید.

من خودم را دوست دارم

این جمله جادویی کمک می کند تا عزت نقس تان را تقویت کنید. شاید به دلایلی که در طی یک عمر به شما تحمیل شده است ، در ابتدا گفتن این جمله سخت باشد . شاید وسوسه شوید که این جمله تجلی خواست منیت شماست ولی این جمله دقیقا منیت را از بین می برد . چرا خودم را دوست دارم؟ چون من جزئی از کل هستم .من خودم را به این دلیل دوست دارم که خداوند مرا به بهترین وجه آفرید و من داری صفاتی شبیه به او هستم. من عاشق خودم و همه هستم و خود را برابر با همه می دانم .

 

من خودم را دوست دارم چون ویژگی های الهی در من هست . ویژگی های چون خلاقیت - مهربانی- عشق- زیبایی ، من شایسته رسیدن به تمام خواسته هایم هستم . اگر من به خودم احترام نگذارم و دوست نداشته باشم چطور توقع دوست داشتن از دیگران داشته باشم؟ ممکن است من با صد نفر ارتباط داشته باشم و آنها هر یک درباره من به گونه ای بیاندیشند . این مهم نیست چون من صد نفرنیستم ، من فقط یک نفرم و آن هم آنطور که دوست دارم هستم.جلوی آینه می ایستم و خودم را آنگونه که می خواهم تصور می کنم و اینگونه که هستم را هم دوست دارم .

 

وقتی احساس می کنید که هیچ کمبودی ندارید تمام جهان به شما تعلق دارد . لائوتسه ، فیلسوف چینی

 

 من نیازی ندارم دیگران از من تعریف بدهند . مواظب باشید در همین لحظه منیت شما گفت: چرا من نیاز دارم و این آغاز درگیریست .الان برای شما توضیح می دهم که فرق دوست داشتن خود با منیت چیست.

 

منیت دردسر ساز است و شما را از اتصال به مشیت الهی دور می کند بر منیت خود غلبه کنید با این روشها:

 

 1- نیازتان را برای برنده بودن ترک کنید.منیت دوست دارد ما انسان ها را به دسته های برنده و بازنده تقسیم کند . همیشه برنده بودن غیر ممکن است ،سرانجام یکی سریعتر یا خوش شانستر یا زیباتر یا قویتر از شما پیدا می شود ، در این صورت احساس می کنید بی ارزش و حقیر هستید.شما با برد و باخت هایتان شناخته نمی شوید . در دنیای که همه ی ما فقط یک منبع و منشا انرژی داریم هیچ بازنده ای وجود ندارد .به شیوه وارونه عمل کنید هر چه کمتر در جستجوی برنده شدن باشید پیروزی ها بیشتری در زندگیتان پدیدار خواهد شد

 

2- نیاز به حق به جانب بودن را ترک کنید.وقتی در بحث ها و روابط خود نیاز به  حق به جانب بودن را کنار می گذارید مانند این است که به منیت بگویید((من بنده ای تو نیستم . می خواهم مهربانی را در آعوش بگیرم. می خواهم به طرف مقابل بگویم حق با توست و از این که مرا به سمت حقیقت هدایت کردی متشکرم و خداحافظ)) و این به او هم فرصت می دهد تا احساس بهتری داشته باشد. بعضی انسانها هزار دروغ حاضرند بگویند ساعتها بحث کنند به خاطر اینکه ثابت کنند حق با آنهاست . برای اینکه انرژی طرف مقابل را ببلعند و کمی خنک شوند در صورتی که اگر منیت را کنار بگذارید همیشه خنکید.

 

 

 

و خلاصه اینکه نیاز به برتر بودن را هم ترک کنید و خود را بر مبنی موفقیت ها و شهرت و شکست هایتان نشناسید و همینطور دیگران را هم ، این کار منیت است : من چند امتحان قبول شدم و چقدر پول بدست آوردم یا چند بار شکست خوردم . همه اینها بالا و پایین می شوند .آیا شما می خواهید هر روز غمگین و شاد شوید. شما طبیعتا شاد هستید و به امور نسبی وابسته نیستید .شکرگزار باشید از چیزهایی که بدست آوردید و برای بدست آوردن بیشتر هم صبر داشته باشید و آرزو کنید و بگذارید روند خلقت کار خودش را بکند .همین و فقط همین .همه را به خدا نسبت دهید . الی الله تصیر الامور. همه امور به خداوند بر می گردند .قران مجید سوره شوری آیه 53

خودتان را دوست بدارید به خاطر اینکه جنبه های الهی در شما موجود هست . و منیت را کنار بگذارید چون میخواهد شما را پایین بکشد . جمله ی خوبی هست که به نفس بد انسان بر میگردد و در هر زمان که دچار اضطراب ، عصبانیت یا حق به جانب یا تنش شدید ، آن را بگویید و به سوی خدا برگردید و آن این است .((خود لعنتی ات را زیاد جدی نگیر  ،آیا این همان خودی است که عاشقش هستی؟))



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 4:35 | نویسنده : baratian mahdi
 

چرا دختران وپسرانی که حتی عیاشند دنبال همدم پاک میگردند؟

 

جوابش را این خاطره میگوید؟

سرکلاس بحث این بود که چرا بعضی از پسرهایی که هر روز بایک دختری ارتباط دارند، دنبال دختری که تا به حال با هیچ پسری ارتباط نداشته اند برای ازدواج می گردند! اصلا برایمان قابل هضم نبود که همچین پسرهایی دنبال این طور دخترها برای زندگیشان باشند!

این وسط استادمان خاطره ای را از خودش تعریف کرد:

 

ایشان تعریف میکردند من در فلان دانشگاه، مشاور دانشجوها بودم، روزی دختری که قبلا هم با او کلاس داشتم وارد اتاقم شد، سر و وضع مناسبی از لحاظ حجاب نداشت، سر کلاس هم که بودیم مدام تیکه می انداخت و با پسرا کل کل می کرد و بگو بخند داشت، دختر شوخی بود و در  عین حال ظاهر شادی داشت.

سلام کرد گفت حاج آقا من میخواستم در مورد مسئله ایی با شما صحبت کنم، اجازه هست؟
گفتم بفرمایید و شروع کرد به تعریف کردن.

 

"راستش حاج آقا توی کلاس من خاطر یه پسرَ رو میخوام، ولی اصلا روم نمیشه بهش بگم،

 

میخوام شما واسطه بشید و بهش بگید، آخه اونم مثل خودم من خیلی راحت باهام صحبت میکنه وشوخی میکنه، روحیاتمون باهم می خوره، باهم بگو بخند داره، خیلی راحت تر از دختر های دیگه ای که در دانشکده هستن بامن ارتباط برقرار میکنه و حرف میزنه، از چشم هاش معلومه اونم منو دوست داره، ولی من روم نمیشه این قضیه رو بهش بگم میخواستم شما واسطه بشید و این قضیه رو بهش بگید."
حرفش تمام شد و سریع به بهانه ایی که کلاسش دیر شده از من خداحافظی کرد و رفت.
در را نبسته همان پسری که دختر بخاطر او بامن سر صحبت رو باز کرده بود وارد اتاق شد. به
خودم گفتم حتما این هم بخاطر این دخترک آمده، چقدر خوب که خودش آمده و لازم هم نیست من بخواهم نقش واسطه رو بازی کنم!

پسر حرفش رو اینطور شروع کرد که: من در کلاسهایی که می رم، دختری چشم من رو بد

 

جور گرفته، میخوام بهش درخواست ازدواج بدم، ولی اصلا روم نمیشه و نمی دونم چطوری بهش بگم!

بهش گفتم اون دختر کیه: گفت خانم فلانی!

چشم هام گرد شد، دختری رو معرفی کرد که در دانشکده به «مریم مقدس» معروف بود!!

گفتم تو که اصلا به این دختر نمی خوری، من باهاش چندتا کلاس داشتم، این دختر خیلی

 

سرسنگین و سر به زیر ِ، بی زبونی و حیائی که اون داره من تا الان توی هیچ کدوم از دخترهای این دانشکده ندیدم، ولی تو ماشاءالله روابط عمومیت بیسته! فکر میکنم خانم فلانی (همون دختری که قبل از این پسر وارد اتاق شد و از من خواست واسطه میان او و این پسر شوم) بیشتر مناسب شما باشه!

نگذاشت حرفم تمام شود و شروع کرد به پاسخ دادن:


"من از دختر هایی که خیلی راحت با نامحرم ارتباط برقرار میکنن بدم میاد، من دوست دارم زن
زندگی ام فقط مال خودم باشه، دوست دارم بگو بخند هاشو فقط با مرد زندگیش بکنه، زیبایی هاش فقط مال مرد زندگیش باشه، همه دردو دل هاشو با مرد زندگی ش بکنه، حالا شما به من بگید با دختری که همین الان و قبل از ازدواج هیچی برای مرد آینده اش جا نذاشته من چطوری بتونم باهاش زندگی کنم؟!

 

من همون دختر سر به زیر سرسنگینی رو میخوام که لبخندشو هیچ مردی ندیده، همون دختری رو میخوام که میره ته کلاس میشینه و حواسش به جای اینکه به این باشه که کدوم پسر حرفی میزنه تا جوابش رو بده چار دنگ به درسش ِ و نمراتش عالی!
همون دختری که حجب و حیاءش باعث شده هیچ مردی به خودش اجازه نده باهاش شوخی کنه،

 

و من هم بخاطر همین مزاحم شما شدم، چون اونقدر باوقاره که اصلا به خودم جرات ندادم

 

مستقیم درخواستم رو بگم."

 

دوستان عزیز دختران نیز اینگونه اند میخواهندباکسی ازدواج کنند که مثل خودشان نباشد.



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 4:19 | نویسنده : baratian mahdi
 

 

گرگ درون


گفت دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

... لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مرد دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مى نماید، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى کنند

این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 3:57 | نویسنده : baratian mahdi

در رد اسید پاشی


درد من اینه که بگم:
ای کسانی که میگید ما مذهبی ها اسید پاشیدیم به صورت دخترهای بدحجاب، اون هم به بهانه ی امر به معروف...

ما مذهبی ها 1400ساله داریم برای یه لحظه زمین افتادن یه خانوم باردار گریه میکنیم!
ما مذهبی ها ده ها قرن هست برای سیلی خوردن یه دختر سه ساله ناله ها میزنیم!
ما مذهبی ها برای به اسارت بردن چند خانوم،از شدت گریه،کشته ها دادیم!
ما مذهبی ها به گفته ی پیامبرمان(ص) دختر و زن را ریحانه میدانیم،چه بد حجابش چه با حجابش؛

کاش بدونین:

ما مذهبی ها برای به اسارت بردن چند خانوم،از شدت گریه،کشته ها دادیم!
برای ما ریحانه است...
حالا مایی که برای زمین خوردن و سیلی زدن به زنان، سالیان سال است که عزاداریم چگونه پناه بر خدا بر صورت ریحانه های سرزمین خود، اسید میپاشیم؟؟؟

اینو همه ما می دونیم که:

تمامیت دین ما مهربانی ، رافت و مهر به یکدیگر است

لطفا به جدایی و تفرقه که خواست بدخواهان ماست، دامن نزنیم

همه ما درکنار هم این عمل شنیع را محکوم و خواهان دستگیری هرچه سریعتر و اشد مجازات برای عاملین آن هستیم



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 2:42 | نویسنده : baratian mahdi

هزار ساعت عشق بود و

یک بوسه ی یواشکی !

الان هزار ساعت بوسه ی علنی هست !

ولی دریغ از یک لحظه عشق ...



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 2:29 | نویسنده : baratian mahdi

روم سیاه آقای من

کوفه خشکسالی شده بود.
خیلی وقت بود باران نباریده بود.
آمدند خدمت مولا علی!
ایشان فرمودند: به فرزندم حسین بگویید برایتان دعاکند.
آمدندخدمت امام حسین
حضرت دعا کردند.
باران بارید...
خوشحال شدند.
گفتند: حسین جبران میکنیم!
و چه خوب جبران کردند...!


تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 2:1 | نویسنده : baratian mahdi

آهـــــــــای فلانی !
 
یـــادت باشــد ...
 
کـــم حوصلـه ســت ..
 
ظـاهـــرش جـــدیست ..
 
امـا دلـــی دارد کـه مــهربـانـی اش بـه وسعـت یک اقــیـانــوس است !
 
بــد قـول نــیـست .. امـــا گرفتار است
 
با او راه بیا....!
 
خــستـه کـه بــاشـد ..
 
تــنهـایش بــگــذار ...!
 
تودار است ..
 
اما صبر کن خودش بعد حرفهایش رامی گوید !
 
او تمام .........
 
مبادا بیازاریش ....

 



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 1:59 | نویسنده : baratian mahdi

خُــدایــا... 

 

میـــــدانَم این روزهـــا از دستـَــــم خستـــه ای

 

کـــــمی صبـــر کُن خـــــوب میشــــوم....

 

بُگـــــذار بــــاران بزنــَــــد...

 

دلـــــم بگیـــــرَد...

 

میـــــروم زیر آسمــــانَت...

 

دستــــــهایَم را می‌سپــــارم به دستـَــت...

 

ســـرم را میـــگیرم به سمتـَت...

 

قلـــــبَم مال تو...

 

اشکــــــهایم که جاری شَــود...

 

میشــــوم هَمانی کــــه دوســـت داری...

 

پـــــاک،استــــوار،امیـــــــدوار...

 

بــُـــــگذار بــــاران بــــــزَنــــد.....

                                                       



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 1:58 | نویسنده : baratian mahdi

کــاش کســـی بیـــایـــد

 

پـــای حرف هــایــش بــایــســـتد

کــه بــدانــد. . .

وقـتـــی خــُدا را قســـم داده

بــایــد پایِ قـــول و قـــرارهــایــــش بمــانـــد!


کــاش کسـی بیــایــد . . .

و آداب عاشـــقی را بـــدانــد

بـــفــــهمـــد,

قـــانــون عـــاشـــقی

چیـــزی جــز"وفــــاداری" نیــــســت. . .

 

کـــاش کســی بیـــایــد . . .

فعـــل "مــانـــدن" را

روزی هــزار بـار بـــــرای خـــودش صــــرف کــند

تـــا مـــبادا

روزی ، فکـــرِ رفـــتـــن به ســَرش بـــزنــد. . .



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 1:52 | نویسنده : baratian mahdi

مهربانيت را به دستي ببخش ؛ که مي داني با او خواهي ماند ....

 

وگرنه حسرتي مي گذاري بر دلي که دوستت دارد ... !!!

 

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...

اما . . .

چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"

 

 

 

آدمی غــــــرورش را خیلی زیاد .

شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش- دوست می دارد

حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو، نادیده بگیرد ،

چه قدر دوســتت دارد !

و این را بِفهــــــــــــم آدمیــــــــــزاد !

 



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 1:48 | نویسنده : baratian mahdi

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!



تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | 4:31 | نویسنده : baratian mahdi
 

بزرگترین اشتباه

بزرگترین اشتباهی که میتوانیم انجام دهیم این است
به آدمها طولانی تر از آنچه که لیاقتش را دارند
اجازه دهیم در زندگیمان بمانند . . .

نظر شما چیه؟



تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | 4:22 | نویسنده : baratian mahdi

وقتی بمیرم

ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺘﻪ
ﺭﻭﺣﺶ ﺷﺎﺩ
, ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ...!!!
ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!!!
ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ...!!!
ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ...!!!
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ
ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﺭﺍﺳﺘﯽ ، ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ ...!
ﻫﻪ ......!
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ
ﺑﺮﺩ ...!
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...!
ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ
ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ ...!!!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ
ﻣﻦ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻢ ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ
ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ !!!


  • دانلود فیلم
  • دانلود نرم افزار
  • قالب وبلاگ